۱۳۹۰ مرداد ۱۷, دوشنبه

دود و دم ”2خرداد“ و شعبده اصلاح طلبی


دود و دم ”2خرداد“ و شعبده اصلاح طلبی خاتمی را حتماً به یاد دارید. به‌قول خودش آمده بود تا «معاند نظام را به منتقد و منتقد را به موافق» تبدیل کند. حرف از قانون و جامعه مدنی و گفتگوی تمدنها و حتی حقوقبشر و آزادی احزاب هم میزد. 
در روز 3خرداد 1376، بهمحض اعلام نتیجه اولیه انتخابات رژیم در آن زمان، من در پیامی به همین مناسبت به اطلاع هموطنانمان رساندم که آخوند خاتمی کیست و چه سوابقی در اشغال موسسه کیهان در سال 1359 و چه کارنامهیی در سانسور و خفقان و کوبیدن بر طبلهای جنگ و صدور ارتجاع و تروریسم در 10سالی که وزیر ارشاد خمینی بوده است، دارد. 

- «مطابق بیوگرافی منتشر شده در روزنامه ابرار (مورخ 29مرداد1368)، طلبهی بوده که «در قم مقدمات و قسمتهایی از سطح» ‌را حین تحصیلات دبیرستانی فراگرفته و بعد هم به خدمت سربازی رفته و «بین سالهای 50 تا 57 نیز چند بار به قم» رفته است. در ابتدای57 به‌دعوت بهشتی سری به هامبورگ زده و سپس در زمان خمینی به‌عنوان نماینده اردکان، به مجلس ارتجاع رفته است» 
- او «از خط‌امامیهای دوآتشه بود که اکنون به مقتضای زمان، لباس «اعتدال» به تن کرده و غافل از این است که مردم ایران به‌خوبی می‌دانند که سگ زرد برادر شغال است!» 

ولو بهاندازه‌یک قطره، آزادی و قانون و حقوق‌بشر در رژیم ولایت وارد نماید و از اعدام و شکنجه و زندان و قلم‌شکستن و لب‌دوختن و دست‌بریدن و چشم از حدقه درآوردن فقط یک قدم عقب بنشیند، تا ببیند مردم چه به روز ”نظام مقدس جمهوری اسلامی“ می‌آورند. مقاومت ایران هم دقیقاً همین را می‌خواهد و از هر قطره آزادی و از هر قدم عقب‌نشینی جلادان بغایت استقبال می‌کند، چرا که بالمآل موجب سرنگونی رژیم در تمامیت آن» می‌شود

۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه

حنای قلابی ” لیست سازمانهای تروریستی

  (آناتومی مقاله نیویورک تایمز, ۲۳ ژوئیه  ۲۰۱۱- «گروه تبعیدی ایرانی یک موضوع آزاردهنده  برای آمریکا در عراق», به قلم  میرزا بنویس آمباسادور باتلر, معاون سیاسی فرماندهی قوای آمریکا در عراق )
 توضیح : مقاله فوق گرچه زیر نام خبرنگار نیویورک تایمز منتشرشده, ولی این فرد را آمباسادر باتلر به عنوان ”کارمندسفارت” همراه خود به اشرف برده (قاچاق کرده )بود, وی کلکسیونی از مواضع و برچسبهای رژیم پسند و عنوان شده توسط سفیر را یک طرفه و بدون ملاحظه نظرات طرف دیگر در مقاله مزبور سرهم کرده است. حتی به  اسناد و مدارکی که کمیسیون خارج شورای ملی مقاومت در اختیارش قرار می دهد کمترین اشاره نمی کند. شواهد حاکی از آنند که ” خبرنگار” مزبور, به جای گزارش ماوقع, به فرموده سفیر در محل بوده و  , صرفاً در نقش میرزابنویس باتلر قلم زده است.
 در این نوشته مهمترین بخشهای مقاله کذایی را  – بعد از نقل و مشخص کردن نکات –  تشریح می کنم. 

                                     ÷÷÷÷÷÷÷÷÷
مبرزابنویس : « کمپ اشرف- عراق- بیش از ۳۰۰۰ نفری که اینجا زندگی میکنند زمانی یک سازمان قوی شبه نظامی را نمایندگی میکردند که مصمم به سرنگون کردن دولت ایران بود. در دهه ۱۹۷۰ این گروه در تهران آمریکاییها را به قتل رسانده و بعد از اینکه  توسط صدام حسین به آنها پناه داده شد، اعضای آن مظنون به خدمت بعنوان یک گروه مزدور شدند که در سرکوب خونین اکراد در شمال عراق و شیعیان در جنوب شرکت کردند. » 
قصیم: همانطور که ملاحظه کردید, در پاراگراف فوق (برای هزارمین بار) سه دروغ بزرگ و کثیفی که در آغاز توسط رژیم ساخته و پرداخته  و از بیش از دو دهه به این سو مرتب تبلیغ شده بود, این بارعمداً توسط میرزا بنویس باتلر تکرار می شود. مراجعه به اسناد و مواضع رسمی مجاهدین نشان می دهد که :
• یکم : آنها, بارها موضوع ”آمریکایی کشی” در دهه ۷۰ میلادی را توضیح داده و هرگونه مسئولیت سازمان مجاهدین خلق را رسماً تکذیب کرده اند. به تکرار نوشته اند که زمان وقوع این قتلها رهبری سازمان مجاهدین در زندان بود و آنها که طرح و اجرای این اعمال را دستور دادند, همانها بودند که با تعویض ایدئولوژی و نام سازمان از بالا دیگر نماینده و مسئولان سازمان مجاهدین خلق نبودند.
 از آن زمان نزدیک چهار دهه می گذرد. درسال ۵۷ در ایران انقلاب شد و رهبری سازمان مجاهدین از زندان بیرون آمد. در این ۳۳ سالی که گذشته تاکنون حتی یک عملیات توسط مجاهدین علیه یک نفر آمریکایی صورت نگرفته است, درحالی که رژیم ولایت فقیه و بازوهای عملیاتی اش در همین دوران صریحاً مروج و دستور دهنده کشتار آمریکاییان نظامی و غیر نظامی در تمام دنیا بوده و  هزاران نفر آمریکایی و شهروندان غرب را به قتل رسانده اند. فقط یک قلم ۲۴۶ نفر آمریکایی را در انفجار بزرگ بیروت به قتل رساندند. پاسدار رفیقدوست در این مورد صریحاً اذعان کرد که سپاه پاسداران نه تنها صاحب ایدئولوژی این انفجار و کشتاربوده, بلکه طرح عملیاتی, لجستیک و مواد منفجره و مخارج مربوطه را نیز تأمین کرده بوده است.
• دوم: برچسب ”گروه مزدور و...” کدی است از رژیم آخوندی و برگرفته از تبلیغات ولایت فقیه علیه سازمان مجاهدین خلق ایران  که بعدها,به خوشامد ولایت فقیون, در ادبیات بی بی سی و دیگر رسانه های سیاست اپیزمنت ( مماشات و استمالت با ولایت فقیه) و البته لابی رژیم نیز راه یافت. حالا,برغم تکذیب رسمی و مکرر سازمان مجاهدین و ارائه مدارک و شواهد مکفی در هر مورد( مثلاً موضع و عمل مجاهدین طی دو جنگ بزرگ آمریکا علیه دولت صدام حسین, اعلام رسمی بی طرفی بوده است), لیکن این برچسب رژیم ساخته باردیگر توسط میرزابنویس باتلر عنوان می شود.
اما, بد نیست برای روشن بودن رویکرد پیکارهای ضدفاشیستی, مثالهایی نیز از تاریخ مبارزه متفقین علیه هیتلر بیاوریم: مگر می توان بر کمونیستها و ضدفاشیستهای آلمانی/ اتریشی/اسپانیولی و..., اعضای جنبش مقاومت فرانسه به رهبری دوگل, و دهها گروه ضدفاشیستی اروپایی و...... که علیه هیتلر و نازیسم با متفقین همکاری داشتند برچسب « مزدوری» زد؟ 
• و سوم: بنا بر مواضع رسمی و توضیحات مکرر مجاهدین, مدارک و اسناد موجود, و به شهادت روند قابل بررسی وقایع آن دوران, مجاهدین خلق از سال ۱۳۶۵(۱۹۸۶) به بعد همچون مهمان دولت عراق در آن کشور/ عمدتاً درنوارمرزی ایران/ مستقرشده و به لحاظ حقوقی به طورجمعی استاتوی پناهنده سیاسی داشته اند.
درآن زمان, به عنوان میهمان مورد احترام, زمینهایی جهت اسکان و ایجاد قرارگاه در اختیار مجاهدین قرارگرفت, از جمله بیابان وسیعی که مجاهدین پس از ساخت و ساز اولیه نام قرارگاه اشرف برآن نهادند. مجاهدین خلق برای ادامه نبرد علیه رژیم ولایت فقیه در نوار مرزی ایران- عراق مستقر شده بودند, رابطه ای با جامعه عراق نداشتند و هرگز درهیچ منازعه داخلی کشور عراق مداخله نکردند, نه علیه شیعیان و نه علیه اکراد . در این مورد به یک سند غیرقابل انکار اشاره می کنم: وقتی یک دادگاه تحقیق در هلند در رابطه با مدعای «کردکشی» , طی نامه  مورخ ۴ ژوییه ۱۹۹۹ کتباً از حزب دموکرات کردستان عراق پرسشی مطرح کرد, آقای هوشیارزیباری,آن زمان  مسئول روابط بین المللی حزب دموکرات کردستان عراق, طی نامه رسمی مورّخ ۱۴ ژوییه به آن دادگاه, رسماً شهادت و اطلاع قطعی داد که :
« ما به هیچ مدرک و سندی برنخورده ایم که نشان دهد مجاهدین خصومتی علیه مردم کردستان عراق روا داشته باشند. مجاهدین خلق اهداف سیاسی خود را در ایران دنبال می کنند و اعضای آن در امور داخلی عراق دخالت نمی کنند.» - (این نامه در هر دادگاهی قابل ارائه می باشد).
آمباسودور باتلر از همه این واقعیتها اطلاع داشته است, ولی به اقتضای طرح سیاسی معینی که هوای اجرای آن را داشته,( این بار از قلم میرزابنویسی که با ماسک ”کارمند سفارت” به نشست اشرف برده بود), دروغهای فوق را عمدی در مقاله نیویورک تایمز جای می دهد. این جوّسازی رسانه ای قطعاً ابزار سیاسی جهت توجیه  طرح رژیم پسندی بوده که هم اکنون  مقاومت ایران, حرکت عمومی ایرانیان آزادیخواه و طیف بین المللی حامیان سیاسی و  حوق بشری تلاش می کنند از وقوع  آن جلوگیری کند. می دانیم تنها طرفی که که از این مقاله استقبال کرده, رژیم ولایت فقیه و البته لابی معروفه آن در آمریکا بوده است.
مرور و آناتومی مقاله را ادامه می دهیم:
میرزابنویس: «اکنون آنها در عراق عناصری نامطلوب محسوب می شوند ولی بر این باور هستند که می بایست در آمریکا از آنها حفاظت شود اگر چه گروه آنها که بعنوان مجاهدین خلق ایران شناخته میشوند در لیست سازمانهای تروریستی وزارت امور خارجه باقی مانده است.
سفیر لارنس باتلر، دیپلمات آمریکایی که در جلسات اخیر با آنها در اینجا حال مذاکره بوده است گفت”شما احتمالا هاوایی را در نظر دارید. ”  او افزود ”من بر این گمان هستم که شما نمیخواهید به گوانتانامو بروید”
طی سه ماه گذشته آمباسادور باتلر، مشاور سیاست خارجی ژنرال لوید آستین، فرمانده ارشد آمریکا در عراق تقریبا بطور هفتگی بین بغداد و کمپ اشرف  که در استان دیالی در نزدیکی مرز ایران قرار دارد در رفت وآمد بوده است. او با ترکیبی از شوخی و صراحت، تلاش کرده است که تبعیدیان را برای ترک کمپشان بفریبد (با شوخی و خنده متقاعد کند-م) و از آنچه تقریبا به طور یقین یک درگیری خشونت آمیز دیگر با نیروهای نظامی عراقی است که در صورت ماندن رخ خواهد داد پیشگیری کند.
قصیم: یک یک مدعاهای بالا را تشریح و بررسی کنیم:
• اولاً  اعلام وضعیت ” عنصرنامطلوب” که همینطوری سرخود و برحسب میل آقای باتلر و مالکی و... نیست. باید روشن مستدل باشد, جرمی صورت گرفته و با ذکر دلیل و مدارک محکمه پسند به فرد و یا جمعی تفهیم شود. تازه, در صورت مخالفت قانونی فرد وجمع مربوطه, می باید روند قانونی طی شود, حقوق مکتسبه و موقعیت قانونی طرف مقابل در نظر گرفته شود . کوچ و جابه جایی اجباری را که نمی شود به بهانه عنصرنامطلوب توجبه کرد. دپورتاسیون و جابه جایی اجباری مجاهدین در عراق به لحاظ حقوق بین الملل قدغن است.( جابه جایی اجباری ما را به یاد هولوکاست و کشتار «بابی یار» می اندازد!). یکی دو نکته و پرسش جنبی دیگر قابل توجه است.  راستی اگر, به قول میرزابنویس باتلر, مجاهدین در عراق « عنصرنامطلوب» اند, پس چطور میلیونها نفر از اهالی همان ایالت محل استقرارشان امضاء, با ذکر آدرس, جمع آوری و اعلام می کنند مدافع کمپ اشرف و مجاهدین هستند؟ چطور است که حتی ریاست مجلس, معاون ریاست جمهوری, معاون نخست وزیری, شمارکثیری نمایندگان مجلس, حقوقدانها,گروههای حقوق بشری و اجتماعی و.. طرفدار دوستی و رفتار انسانی با اشرفیان هستند؟ وراستی چرا ناکنون مالکی با طرح انتقال مجاهدین به کشورهای ثالث ( یعنی طرح پارلمان اروپا که این قدر حمایت اروپایی/عربی/ عراقی گرفته , رسماً اعلام موافقت نکرده است ؟ چرا خود آمباسادور باتلر و وزارت خارجه آمریکا با این طرح پخته و قابل اجرای حقوق بشری موافقت نکرده اند؟ معلومست چرا, چون دنبال تبلیغ و جاانداختن خط دیگری – طرح رژیم پسندی - بوده اند, که با هوشیاری و پایداری اشرفیان و به یمن توان مدیریت مقاومت, طرح آنها پیش خاص و عام مفتضح شده, ورشکسته روی دست باتلر مانده و دستاویز آخری اتهام همیشه رسوای « تروریست بودن» مجاهدین است.
• حنای قلابی ” لیست سازمانهای تروریستی ” و.... دیگر برای ایرانیان و بخش مهمی از افکار عمومی دنیا رنگی ندارد. لیست گذاری مجاهدین در زمان خاتمی(۱۹۹۷) سیاسی بود و به منظور استمالت از رژیم, برای سنگین کردن وزن به اصطلاح « مدره ها», به هدف جلب رضایت و میز مذاکره و فیصله دادن به پرونده اتمی و دیگر مسائل با رژیم بوده است. ولیکن, مشخصاً در مورد اشرف و اشرفیان, دنیا می داند که آمریکا پست حفاظت آنها را عهده دار شد و به تک تک آنها کارت امضاء شده «پروتکتد پرسون» داد! و علاوه بر این کنوانسیون بین المللی ۴ ژنو را در مورد آنها به رسمیت شناخت. وانگهی , اشرفیان از ۲۵ سال پیش در آن جا پناهنده سیاسی و در آن منطقه از قبل مستقر بوده اند. با پول و کار خود در آن بیابان قرارگاهی ساخته و آن را طی ۸ سال اخیر – ۶ سال اول تحت حفاظت آمریکاییها- به شهری زیبا تبدیل کرده اند. با همسایگان و اهالی استان دیالی, بلکه کل عراق و نیروها و احزاب ملی و مترقی و دموکراتیکش روابط بسیار خوب مبتنی بر احترام و اعتماد متقابل داشته و دارند. در طول ۶ سال بعد از جنگ, اشرف چنان محل امن و صلج آمیزی بوده که بارها هزاران هزار زن و مرد , کودک و بزرگ عراقی, خانواده ها, به آن جا رفت و آمد می کردند, احزاب و گروههای اجتماعی برنامه ها و نشستهای خود را در اشرف برگزار و اشرفیان میهماندار محبوب همسایگان و اهالی دیالی بودند. این روال زیر چشم آمریکاییان جریان داشت و گاهاً فرماندهان آمریکایی هم در مراسم و دیدارهای علنی و غیرعلنی حضور داشتند. مجاهدین در جنگ اعلام بی طرفی کردند و آمریکاییان خوب می دانند, طبق قوانین متعدد بین المللی, بخصوص کنوانسیون چهارم ژنو,  مسئولیت تام و تمام ایجاد وضعیت به غایت ناامن فعلی مستقیماً برعهده دولت آمریکاست. دولت عراق نیز طبق قانون اساسی و نیز تعهدات امضاء شده از حقوق بین الملل, مسئولیت داشته و دارد. با منکرشدن, گوش و چشم خود را بستن و شانه خالی کردن از زیربار مسئولیت و تعهدات, صورت مسأله پاک نمی شود. این نوع فرار از انجام مسئولیت نوعی جرم و قابل تعقیب است( به نمونه حکم محکومیت دولت هلند در مورد کشتار سربنیتسا توجه شود). اشرفیان و کل سازمان مجاهدین, در در این فاصله ۸ ساله بعد از جنگ دست از سلاح کشیده, هیچ عملیات مسلحانه ای نداشته اند. گرچه بنا به رأی اخیر دادگاه فرانسه, استاتوی مبارزه مسلحانه آنها طی کل دوران مبارزه علیه رژیم ولایت فقیه به عنوان استاتوی رزیستانس (مقاومت علیه دیکتاتوری) مفتخرشد. و صریحاً در حکم دادگاه فرانسه اعلام گردید که مجاهدین, نه تروریست بلکه نیروی مقاومت علیه دیکتاوری و ستم دولتی بوده و هستند. نیرویی که در قیاس مورد نظر قاضی, ریشه در انقلاب کبیرفرانسه و دیگر انقلابات ضد دیکتاتوری داشته اند (” عملیات آنها هرگزعلیه شهروندان معمولی نبوده/ همیشه علیه ارگانها و عوامل نظامی وسرکوب ولایت فقیه بوده”). مجاهدین – برپایه حکم قضایی فوق- مرتکب هیچ عملی نشده اند که بتوان عنوان تروریسم(کشتار افراد بی گناه معمولی) بر آن چسباند. در مورد سابقه کارشان نیز کلیه سرویسهای آمریکا, جداجدا, یک یک اشرفیان را خارج از قرارگاه مصاحبه و چک کردند. پس از یکسال و اندی مصاحبه و بررسی ۹ گانه امنیتی خودشان اعلام نمودند که حتی یک مورد «تروریست» بین آنها نیافته اند. بنابراین پرسش این است: گروهی که با تکیه بر نتایج این مصاحبه ها و پژوهشهای گسترده, به اعتبار حکم دادگاه امور تروریستی فرانسه, از چهار استاتوی حفاظت شدگی – یعنی اصل پناهندگی سیاسی, برخورداری از حقوق مدنی ناشی از ساختمان اعیانی و اقامت طولانی, و نیز داشتن سند مکتوب حفاظت و کنوانسیون چهارم ژنو, همچنین مشمول اصل جهانی آرتوپی است, قطعاً باید پشت و پناه حقوقی, حفاظت و امنیت داشته باشد. این حفاظت تا پایان ۲۰۰۸ نیز توسط آمریکاییان داده شد. هنگام انتقالِ مسئولیتها از دولت آمریکا به دولت عراق, به شهادت مواضع ژنرال پترائوس کلیه این تعهدات و وظایف قانونی کتباً مورد قبول دولت عراق واقع قرارگرفت. پس, - درفاصله کوتاهی پس از انتقال مسئولیت به دولت عراق -, به چه مناسبت در محاصره فزاینده نظامی , تحت هجوم مکرّر, جنایت و کشتار و از فراتر از ۳۰ ماه بدینسو تحت شکنجه روانی مداوم(بلندگوها), در مضیقه های گوناگون پزشکی و کمبود سوخت و ....قراردارند؟ خود این وضعیت موجب مرگ شماری از اشرفیان مجروح و بیمار بوده و به لحاظ حقوق بین الملل جنایت علیه بشریت محسوب می شود. راستی اشرفیان به چه مناسب باید مدام در خطر (مالکی, رژیم و...) باشند ولی دولتها و نیروهای مسئول ( آمریکا, ملل متحد و...) بی عمل و ساکت , حتی از نظارت و مانیتورینگ کامل در محل نیز تن بزنند؟ حالا چه رسد به این که کسی به نام «باتلر» در یک رسانه بین المللی اتهامات ”عنصرنامطلوب و تروریست و...” بر آنها روا دارد, که زهی بیشرمی و گستاخی. یا حتی وقاحت را به جایی رساند که در حین ” میانجیگری” و روند مذاکره با رهبران اشرف با اشاره به” گوانتانامو” رذیلانه اعمال فشار کند؟!
واقعیت اینست که, برحسب قانون و تعهدات مکتوب و امضاء شده , آمریکاییها کماکان مسئولیتهای متعددی برای حفاظت جان و مال و امنیت... اشرفیان برعهده دارند.
 مکانیسمهای فرار به جلو, زمینه سازی تبلیغاتی کشتار, و پیشاپیش تقصیر را به گردن قربانی انداختن از زمان هیتلر و مسئول شناختن « یهودیان» در ایجاد هولوکاست,  دقیقاً شناخته شده اند.
 اضافه کنم که ننگ طفره رفتن از مسئولیت امضاء شده  به کسی/ دولتی/سفیری جواز دروغگویی و دغلکاری, تهدید و توهین نمی دهد.
 مقاومت ایران صبور و منعطف است, ولی نه ذلت می پذیرد و نه از حقوق بشر و عدالت خواهی دست برمی دارد. 
وانگهی, نه من باب درس دادن به باتلر ( که مأموراست ولی بنا به قاعده ندای وجدان و مسئولیتِ فردی معذورنیست), بلکه برای فایده تکرار و اطلاع رسانی به هموطنان می نویسم که, رویکرد دیپلماتیک ”میانجیگری به منظور جلوگیری از خشونت”, رویه های خاص و شناخته شده خود را دارد. 
نخست باید خویشتنداری و تنش زدایی کرد و تلاش در جهت ایجاد حداقل- وضعیتِ انسانی(رسیدگی پزشکی به مجروحان مانده از خشونت و جنایت قبلی, تأمین مایحتاج اولیه), همزمان عقب نشینی نیروها و کنارزدن, دستکم کاهش آشکار محاصره نظامی, همه این اقدامات در جهت حصول کمی اعتماد و تعامل برای چیدن میز مذاکره صورت می گیرد, سپس تثبیت فضای مسالمت و ... در حین این روند و بهبود فضای فی مابین, برای جستن راه حل مرضی الطرفین کوشش می شود. این پروسه همانست که دبیرکل ملل متحد, و کلیه نهادها و سازمانهای حقوق بشری جهانی به آن توصیه و تأکید کرده اند.  آقای بان کی مو مرتب به مسالمت و پرهیز از خشونت توصیه می کند, اما مستر باتلر از تهدید گوانتانامو دم می زند, یا بر جابه جایی فاقد حفاظت اصرار دارد! 
واقعاً جای سئوال است که آمباسادور باتلر, در مسیری که ناگهان,- بعدازمطرح شدن طرح استیونسون-, دفعتاً وارد صحنه شده, میانجی آمریکایی جهت حصول مصالحه با مجاهدین بوده است یا نوعی پیشخدمت مخصوص جهت اجرای خواستهای خامنه ای؟ این استنباط به هیچ وجه جنبه پلمیکی ندارد, شمار زیادی از پرسشهای جدّی ما را به این نگرانی فزاینده سوق می دهند:
- راستی چرا مسترباتلر خواهان انتشار نتایج تحقیقات – توسط هیأت آمریکایی – در باره کشتارهای ژولای ۲۰۰۹ و آوریل ۲۰۱۱ نیست؟ چرا پرونده این بررسیها , برغم خواست مکرر نهادهای حقوق بشر جهانی , مهروموم شده اند؟
- چرا در طول دوماه و نیم مذاکره با اشرفیان, اوضاع حقوق بشری دراشرف – به روال معمول جهانی به هنگام میانجیگری و مذاکره - بهبودی نیافته, بلکه وخیمترشده است؟
- چرا باتلر – به روال معمول دیپلماسی مذاکره و سازش – دراین چندماه کلمه ای در جهت دلجویی از مجروحان و بیماران اشرف به زبان نرانده , برعکس زبان تهدید و فشار به کارگرفته است؟
- اگر به نوشته میزابنویس ”خطر تکرار درگیری خشونت آمیز” وجود دارد, چرا این « میانجی» سراغ عامل دولتی خشونت نمی رود, چرا برای دورکردن سلاحها و وسایل کشتار, که هم اکنون جلوی چشم وی به طرف هزاران اشرفی نشانه رفته اقدامی نمی کند؟
- میرزابنویس باتلر بارها به ”تمایل انساندوستانه” آمباسادور اشاره می کند, اما چرا شکنجه روزمره اشرفیان توسط شمار کثیر بلندگوهای قوی قطع, یا کاسته نشده, و برعکس شمار این بوسایل شکنجه در همین دوران رفت و آمد باتلر به اشرف به ۳۰۰ بلندگوی قویتر افزایش یافته است؟ همه این پرسشها و بیش از اینهاست که به پرسش اصلی هدایتم می کنند:
راستی آمباسادور ”باتلر”, در این بحران, میانجی آمریکایی است یا «پیشخدمت خامنه ای» ؟

۱۳۹۰ مرداد ۱۳, پنجشنبه

اشارتی


پیش از تو
           صورتگران
                     بسیار
از آمیزه‌ی برگ‌ها
                    آهوان برآوردند؛
یا در خطوطِ کوهپایه‌یی
                          رمه‌یی
که شبان‌اش در کج و کوجِ ابر و ستیغِ کوه
                                                  نهان است؛
یا به سیری و سادگی
در جنگلِ پُرنگارِ مه‌آلود
گوزنی را گرسنه
که ماغ می‌کشد.
تو خطوطِ شباهت را تصویر کن:
آه و آهن و آهکِ زنده
دود و دروغ و درد را. ــ
که خاموشی
               تقوای ما نیست.

□

سکوتِ آب
می‌تواند خشکی باشد و فریادِ عطش؛
سکوتِ گندم
می‌تواند گرسنگی باشد و غریوِ پیروزمندِ قحط؛
همچنان که سکوتِ آفتاب
                              ظلمات است ــ
اما سکوتِ آدمی فقدانِ جهان و خداست:
غریو را
تصویر کن!

عصرِ مرا
در منحنی‌ تازیانه به نیش‌خطِ رنج؛
همسایه‌ی مرا
بیگانه با امید و خدا؛
و حرمتِ ما را
که به دینار و درم برکشیده‌اند و فروخته.

□

تمامی‌ِ الفاظِ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
           که به کار آید
چرا که تنها یک سخن
                          یک سخن در میانه نبود:
ــ آزادی!

ما نگفتیم
تو تصویرش کن!

۱۳۹۰ مرداد ۹, یکشنبه

حق رأی زنان مخالف دیانت مقدسه و بر خلاف چند حکم ضروری اسلام!

حق رأی زنان مخالف دیانت مقدسه و بر خلاف چند حکم ضروری اسلام! قبلاً گفتهایم که شاه در ابتدای سالهای 1340 که کندی در آمریکا روی کارآمد، برای حفظ رژیم سلطنتی به اصلاحات بورژوایی روی آورد و از جمله حق شرکت زنان در انتخابات را مطرح کرد. تا این زمان طبق رسوم فئودالی در رژیم سلطنتی، زنان، در شمار محجورین (دیوانگان) و صغار (اطفال نابالغ) و ورشکستگان به‌تقصیر، از حق انتخاب‌شدن و انتخاب‌کردن محروم بودند. ‌به‌رغم این‌که 25سال پیش از آن، رضا شاه در سال 1316 برداشتن حجاب را اجباری کرده‌بود. 

اما در سال 1341 وقتی که شاه برای حفظ رژیمش با پشتوانه آمریکا مصمم به‌برخی اصلاحات بورژوایی شد، آخوندهای عهد فئودالی به مخالفت برخاستند. دعوای خمینی با شاه از همین‌جا شروع شد. به‌جای اینکه دیکتاتوری را مانند جریانهای ملی آن زمان هدف قرار بدهد، از موضع به غایت ارتجاعی به حق رأی زنان حمله کرد و آن را بر خلاف مبانی اسلام شمرد. 

‌به‌ تلگرام خمینی به شاه در مهر 1341 که سراپا از موضع خیرخواهی برای دیکتاتوری سلطنتی نوشته شده، آن هم یک دهه بعد از کودتای 28مرداد، توجه کنید: 
«بسم الله الرحمن الرحیم
حضور مبارک اعلیحضرت همایونی
پس از اهداء تحیت و دعا، به‌طوری‌ که در روزنامه‌ها منتشر است دولت در انجمنهای ایالتی و ولایتی اسلام را در رأی دهندگان و منتخبین شرط نکرده و به‌زنها حق رأی داده است و این امر موجب نگرانی علماء اعلام و سایر طبقات مسلمین است. بر‌خاطر همایونی مکشوف است که صلاح مملکت در حفظ احکام دین مبین اسلام و آرامش قلوب است. ‌مستدعی است امر فرمایید مطالبی را که مخالف دیانت مقدسه و مذهب رسمی مملکت است از برنامه‌های دولتی و حزبی حذف نمایند تا موجب دعاگویی ملت مسلمان شود. ‌الداعی روح‌الله‌الموسوی» 

خمینی هم‌چنین در تلگرام 15آبان 1341 به‌شاه می‌نویسد: 
«این‌جانب به‌حکم خیرخواهی برای ملت اسلام، اعلیحضرت را متوجه می‌کنم به‌این‌که اطمینان نفرمایید به‌عناصری که با چاپلوسی و اظهار چاکری و خانه‌زادی می‌خواهند تمام کارهای خلاف دین و قانون را کرده به‌اعلیحضرت نسبت دهند و قانون اساسی را که ضامن ملیت و سلطنت است با تصویب‌نامه خائنانه و غلط از اعتبار بیندازند». 

شاه در این هنگام به‌طور موضعی از حق انتخاب کردن و انتخاب شدن زنان عقبنشینی کرد. خمینی این را پیروزی بزرگی به‌حساب آورد و در 11آذر 1341 گفت: «زنها را وارد کرده‌اند در ادارات، ببینید در هر اداره‌یی که وارد شدند آن اداره فلج شد… زن اگر وارد هر دستگاهی شد اوضاع را به‌هم می‌زند». 
‌بعد از پیشروی شاه در رفراندوم «انقلاب سفید» در 6بهمن 1341، خمینی دوباره نوشت: «با اعلام تساوی حقوق زن چند حکم ضروری اسلام محو می‌شود». 

در خرداد 1342 هم خمینی ضمن سخنان شدیداللحن خود علیه شاه می‌گفت «آقای شاه نفهمیده می‌رود بالای آن‌جا، می‌گوید تساوی حقوق زن و مرد. ‌آقا این را به‌تو تزریق کرده‌اند… من شنیده‌ام سازمان امنیت در نظر دارد شاه را از نظر مردم بیندازد تا بیرونش کنند». 
میبینید که خمینی تا چه حد غمخوار و نگران «آقای شاه» بوده که مبادا سازمان امنیت او را با «تساوی حقوق زن و مرد» از نظر مردم بیندازد! 
اما 15سال بعد وقتی خمینی به قدرت رسید، اسلامش به‌اقتضای زمانه رنگ عوض کرد و دیگر مخالفتی با حق انتخاب کردن و انتخاب شدن زنان به‌نمایندگی مجلس نکرد و ما نفهمیدیم که آن احکام ضروری اسلام که می‌گفت با این کار «محو» می‌شود، چه شد و به کجا رفت؟

۱۳۹۰ مرداد ۸, شنبه

لوموند پرسید: آیا خود شما در نظر دارید که در رأس حکومت قرار گیرید؟خمینی در جواب گفت


خمینی در جواب گفت ”شخصاً نه، نه من، نه سن من و نه موقع و نه مقام من و نه میل و رغبت من متوجه چنین امری است“ . 
دراین اثنا، قیام مردم در شهرهای مختلف کشور بالا می‌گرفت و بادسنج خمینی به‌صورت یومیه او را تنظیم می‌کرد. 
در 30تیر دانشجویان قیام کردند. بعد اصفهان قیام کرد و در22مرداد 57 حکومت نظامی برقرار شد. در 4شهریور آموزگار کنار رفت وشریف امامی آمد تا ”آشتی ملی“ ترتیب بدهد. کشتار 17شهریور هم فایده نکرد وموج قیامها و اعتصابها سراسرایران را دربرگرفت. 

روشن بود که پایان رژیم شاه فرا رسیده‌است. لحن خمینی هم تند و تیزترمی‌شد و دیگر در عراق که به‌تازگی قرارداد 1975 را امضا کرده‌بود نمی‌گنجید و وقتی او را به‌کویت راه ندادند در 13مهر 57 به‌پاریس رفت. 
در این‌جا شاه برایش سنگ تمام گذاشت و چنان‌که بعداً‌ رئیس‌جمهور وقت فرانسه فاش کرد، از فرانسه خواست تا به‌او ویزا بدهد، و مراتب امنیتی و حفاظتی را برای او تأمین کند. 

ژیسکار دستن 20سال بعد در مصاحبه‌یی با روزنامه توس در 23شهریور 77 گفت: ”بلافاصله من سفیر خود را در ایران به‌حضور شاه فرستادم و از او خواستم که نظر شاه را از او حضوراً بپرسد و به‌من گزارش دهد و شاه برای من پیغام داد که کوچکترین مشکلی برای آیت‌الله خمینی به‌وجود نیاوریم و حتی به‌سفیر من گفت اگر دولت فرانسه مقدمات پذیرایی و آسایش او را فراهم نکند، او دولت فرانسه را هرگزنخواهد بخشید“ . 

در این ایام خمینی و‌دار‌ودسته‌اش به‌شدت مشغول زد‌و‌بند برای ”انتقال مسالمت‌آمیز قدرت“ بودند. او سراپا به‌بند‌و‌بستهای پشت پرده چشم دوخته‌بود و حتی قانون اساسی نظام سلطنتی را هم برای انتقال آرام قدرت، و نه آن‌چه در روز 22بهمن رخ داد، پذیرفته‌بود. 
بازرگان بعدها فاش کرد که در سفرش به‌پاریس، که حدود یکماه بعد از ورود خمینی به‌پاریس انجام شد، یعنی حوالی نیمه آبان 1357، نخست‌وزیری آینده بازرگان و ترکیب شورای انقلاب خمینی و وزیران اصلی دولت، مشخص و تعیین تکلیف شده‌بود. بی‌جهت نبود که در همان زمان بازرگان در مصاحبه‌های خود از طرح ”قانون اساسی (رژیم سلطنتی) ‌ـ‌ منهای سلطنت“ دفاع می‌کرد که البته خلیفه‌گری خمینی هم متمم آن بود. 

بعدها در اردیبهشت 1360 یکی از سردبیران فصلنامه واشنگتن به‌همراه یک افسر سرویس خارجی در کتاب ”شکست آمریکا در ایران“ که به‌دنبال گروگانگیری در سفارت آمریکا در تهران نوشته شده‌بود، فاش کرد سیاست‌سازان آمریکایی، از این‌که در سطح بالای دولت جدید چندین اسم آشنا را می‌دیدند، خشنود بودند: بازرگان خودش که طی سالیان با آمریکا در ارتباط بود، یزدی مشاور خمینی در ”امور انقلاب“ که وارن زیمرمن با او از طرف دولت آمریکا یک رابطه مستمر در پاریس برقرار کرده‌بود، سنجابی و فروهر جبهه ملی‌های به‌خوبی شناخته شده، دریادار مدنی وزیردفاع ملی، مردی با دوستان سطح بالا در واشنگتن… 

هم‌چنین ویلیام سولیوان سفیر آمریکا در تهران، پیوسته ”علائم اطمینان‌دهنده“ از ”بعضی آیت‌الله‌ها مثل بهشتی که سولیوان با او قبل از انقلاب در تلاش برای دستیابی به‌سازش ملاقات کرده‌بود“ مخابره می‌کرد. 
سولیوان بعدها نوشت ”اگر بهشتی به‌عنوان قدرتمند‌ترین چهره سیاسی بعد از خمینی و به‌عنوان ولیعهد پرقدرت وی، در ایران ظهور کرده‌بود، جهان این شانس را پیدا می‌کرد که این مرد و صلاحیتهایش را از نزدیک مورد ارزیابی قرار دهد. وی مردی بود که صلابت حضورش محسوس بود و سخنگویی بود مسحور کننده… در مناسباتی که سفارت با او داشت، ما نتیجه گرفتیم که او مردی زیرک و پراگماتیک است“
 (نشریه سرویس خبری پاسیفیک) ». ..مسعود رجوی 

۱۳۹۰ مرداد ۵, چهارشنبه

چرچیل گفته بود می توان به هوش آمریکاییها اعتماد کرد

چرچیل گفته بود می توان به هوش آمریکاییها اعتماد کرد؛ آنها می توانند برای هر مسأله مشکل، راه حل مناسب را پیدا کنند، البته بعد از آن که همه راه حلهای دیگر را امتحان کردند!
انگار حالا، آمریکاییها تصمیم گرفته اند با پافشاری در تحمیل یک راه حل زورکی، گفته چرچیل را تکذیب کنند. دلیلش این که نه تنها سفیرشان در بغداد را مأمور تشویق مالکی در غیرقابل تحمل کردن شرایط زندگی در اشرف کرده اند. بلکه به یک فرستاده ویژه هم مأموریت داده اند تا در اروپا بچرخد و برای قبولاندن ”طرح آمریکا” به جای طرح استیونسون به اروپاییان، تبلیغ کند، هر ازگاهی هم سری به اشرف بزند و برای ساکنانش درباره محاسن تغییر مکان به جایی ”اندکی دورتر و کمی امن تر” و از مزایای انحلال سازمانشان برای رستگاری در همین دنیا بالای منبر برود؛ و باز همان بساطش را پهن کند و باز همان جواب را بگیرد که این طرح به منزله نقض تعهدات و سپردن قربانی به دست قاتل است و از همین رو هم غیر قانونی است ، هم غیر اخلاقی ، هم غیر انسانی و بنابراین غیر قابل قبول، و ... دوباره دوره بیفتد برای تبلیغ ”طرح آمریکا” .
من نمی دانم نمایندگان اروپایی هر بار که چشمشان به این سفیر دوره گرد می افتد چه احساسی پیدا میکنند، ولی می توانم حدس بزنم که اشرفیها هنگام روبه رو شدن با او، احساس می کنند که سیصد بلندگویی که شب و روز آزارشان می دهند، حالا دو برابر شده اند.
این روش ـ که می توان جنگ روانیش خواند، یا «کله پزی» یا سماجت دلال منشانه یا هر چیز دیگر ـ فقط مبتنی بر نصایح دلسوزانه و هدایت ”به راه راست ” نیست، با چاشنی تهدید و القای ترس به شوخی و جدی هم همراه است. او، به شوخی از گوانتانامو و هاوایی یاد می کند(لابد ابوغریب یادش رفته) و هنگامی که لحنش جدی می شود، به جای محکوم کردن آدم کشی مزدوران مالکی ، به اشرفیها هشدار می دهد که در صورت پافشاری برای ماندن در اشرف، باید در انتظار همان هجوم ها و کشتارها ، به احتمال زیاد به صورتی وسیع تر و قاطع تر ، باشند. اصرار دارد که بقبولاند دارد نقش فرشته نجات را برای گروهی که باعث دردسر آمریکایست بازی میکند، ولی ادا و اطوارش، پرونده سازیها و لجن پراکنیهایش که تکرار همان مهملات وزارت اطلاعات آخوندهاست، گواهی می دهند که مأموریتش متلاشی کردن سازمان مجاهدین ازطریق تحمیل ”طرح آمریکا”ست ‎. لابد پیش خودش حساب کرده است که اگر به مسالمت میسر شد، چه بهتر؛ یک پیروزی دیگر برای سیاست دلالی و دلالان سیاسی. اما اگر نشد، امر به معروف را ول می کنم و منتظر اقدام مزدوران مالکی برای ”برقرار کردن حاکمیت عراق در کمپ اشرف” می مانم . لابد بعد از وقوع فاجعه، مشاور جدید و فارسی زبان مالکی در امر تخلیه اردوگاه اشرف در اولین مصاحبه اش با آن بنگاه سخن پراکنی معروف ، با لحنی به عاریت گرفته شده از آندرس بورینگ برویک ، خواهد گفت : هولناک است ، اما لازم بود!

۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

بخاری را که از شستشوی لباسهای مارکسیستها بلند می‌‌شود چه باید کرد

در سال 1354 اپورتونیستهای چپ نما، سازمان مجاهدین را متلاشی کردند. هم‌چنان‌که دو سال بعد در بیانیه تعیین مواضع سازمان مجاهدین خلق ایران اعلام کردیم:
«جریان اپورتونیستی چپنما، موجب بروز زودرس یک جریان راست ارتجاعی شده است که در مرحله کنونی تهدید اصلی درونی مجموعه نیروهایی است که تحت عنوان اسلام مبارزه میکنند، و ما با آن هم مبارزه میکنیم. جریان فوق از ضدیت با نیروهای انقلابی بهویژه مجاهدین شروع شده و سپس در مسیر رشد خود با نفی مشی مسلحانه به سازشکاری و تسلیمطلبی و سرانجام خروج از جبهه خلق و تغییر تضاد اصلی منجر میشود. این جریان اپورتونیستی خطر بروز و رشد خصایص ارتجاعی را در درون نیروهای مترقی مسلمان پیش میآورد».

هم‌چنین در مورد اپورتونیستهای چپ نما اعلام کردیم که این جریان هرچند که سردمدارانش به مجاهدین و در نتیجه به جنبش خیانت کردهاند، اما هیچگونه تغییری در تضاد اصلی ما با رژیم شاه ایجاد نمی‌کند.
در همان بیانیه، جریان اپورتونیستی را تحریم کردیم و گفتیم که در داخل زندانها هم رابطهیی جز رابطه انسانی و حداقل رابطه صنفی با آنها برقرار نمی‌کنیم تا زمانی که از آرم و نام مجاهدین دستبردارند.

در عین حال تصریح کردیم که مبارزه ما با این جریان اپورتونیستی، یک مبارزه سیاسی با شیوههای افشاگرانه است و هرگونه استفاده از شیوههای ارتجاعی از قبیل: کشتن، لودادن، همکاری با پلیس و کمک گرفتن از امکانات رژیم را در این مبارزه محکوم میکنیم.
گفتیم که بین این اپورتونیستهاو سایر مارکسیستها تفاوت قائلیم، به آنها احترام میگذاریم و از همه دستاوردهای علمی و تجارب انقلابی استفاده می‌کنیم. این برای آخوندهایی که در آن زمان هوادار و تماماً تحت هژمونی مجاهدین بودند اما در اثر ضربه اپورتونیستی به منتهای ”راست“ پرتاب شدند و ماهیت ارتجاعی آنها بارز شده بود، بسیار سنگین و گزنده بود.

واکنش آخوندهایی مانند رفسنجانی و کروبی و معادیخواه که آن زمان در زندان بودند، صدور دو فتوای پیاپی بود که با هدایت و تشویقات مخفیانه ساواک کار سازی شده بود. یکی علیه مشی مبارزاتی و دیگری علیه ایدئولوژی مجاهدین بود که بهخصوص فرمایش آقایان را درباره نجس عینی بودن مارکسیستها به پشیزی نخریده بودند.

در آن روزگار مجاهدین در همین خصوص، شاهد بسیاری صحنههای مضحک از جانب همین آقایان و امثال بهزاد نبوی و رجایی و لاجوردی و عسگر اولادی بودند. بهعنوان مثال به دستگیره دری که زندانیان مارکسیست باز می‌کردند دست نمیزدند یا آن را آب میکشیدند! ظرفهای آبجوش را که برای درست کردن چای که روزانه دو یا سه وعده به ما داده می‌‌شد، به‌خاطر استفاده مارکسیستها از این ظروف، آب میکشیدند. وای به وقتی که از دست یک مارکسیست، قطره آبی بر روی دست یا لباس آنها میچکید! در داخل حمام جمعی بند هم، وقتی لباسهایشان را میشستند، مصیبتی بود. مثلاًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًً بخار حمام و بخاری را که از شستشوی لباسهای مارکسیستها بلند می‌‌شود چه باید کرد! پهن کردن لباس روی طنابی که مارکسیستها هم لباس پهن کرده بودند حرام و از سنخ کارهای ”مجاهدین التقاطی“ بود!

برادر مجاهدمان مجید معینی، که خودش قبلاً از طلاب و روحانیان انقلابی قم و یکی از قهرمانان شکنجه در زندانهای شاه بود، روزی در طبقه بالای بند 2 اوین بسراغ من آمد و با خنده به صدای بلند که همه میشنیدند، گفت: می‌خواهم بروم، یک دست خودم را به بهزاد نبوی، قرض بدهم! اشکال شرعی ندارد؟!
گفتم یعنی چه؟
گفت: توی حمام گیر کرده بود، لباسهای شسته شده را در دو دست گرفته و حوله را هم روی دوشش انداخته بود و در را هم نمی‌توانست با پایش باز کند و یک دست کم آورده بود، چون نمیخواست در مکانی که مارکسیستها بودهاند نَجس بشود! بعد هم از من پرسید، مگر این بابا خودش عضو یک گروه مارکسیستی نبوده و به همین خاطر به زندان نیفتاده، پس در این گروه، در و پنجره را چطور باز می‌کرده؟!

جالبتر از او لاجوردی بود که در قسمت پایین فرنچ های مردانه که لباس زندان بود باندازه نیم متر دیگر پارچه اضافی میدوخت تا حجاب اسلامی مردان هم رعایت شود! همه این کارها هم بغضًا للمجاهدین بود و دست آخر هم به این نتیجه رسیدند که پاسبانها و نگهبانهای زندان و زندانبانان و ساواکیهای مسلمان! از سایرین و حتی مجاهدین به آنها نزدیکترند.

آیا بروز خصایص و ماهیتهای ارتجاعی را میبینید؟
عبرت آموز این‌که در بلوغ همین ضدیت با مجاهدین، آنها از ندامت تلویزیونی و سپاس گویی برای شاه و عفو خواهی از او سر در آوردند و به این وضعیت از زندان آزاد شدند.
البته بعد از این‌که حضرات به حکومت رسیدند ما هیچ‌وقت نفهمیدیم آن فتوا که علیه مجاهدین داده بودند، در مراوداتشان با شورویها و چینی ها، کوبائیها و کشورهای اروپای شرقی چه شد و به کجا رفت!
هم‌چنان‌که نفهمیدیم لاجوردی با آن حجاب سازی برای مردان، وقتی که خودش میرغضب اوین شد، چرا هیچ حدّ و اندازهای درباره زنان نگه نداشت.

نکته عبرت آموز دیگر این‌که اپورتونیستها و بریدگانی که در آن روزگار، بریدگی خود را تحت لوای مارکسیسم پنهان می‌کردند، در کنش و واکنشهای سیاسی، به همان دست راستیهای مرتجع، نزدیکتر از مجاهدین بودند و با تعجب در بسیاری موارد میدیدیم که هم خط و هم جبهه می‌‌شوند. مخالفت ریشهای هر دو دسته، خیلی بیش از این‌که با یکدیگر باشد، با مجاهدین بود. جریان راست ارتجاعی به ظاهر دعوایش با مجاهدین این بود که چرا کسانی را که به خدا و رسول اعتقاد ندارند ”نجس عینی“ نمیدانید و میگفتند مگر همین ”خدانشناس ها“ نبودند که شما را کشتند و سازمانتان را متلاشی کردند. اما در عمل ”خدانشناسی“ را که مخالف مشی مبارزاتی و سیاسی مجاهدین بود، صد بار بر مجاهد خداشناس نمازخوان و روزه گیر، ترجیح میدادند.

آخر مجاهدین، ملاک و معیار تنظیم رابطه با هر شخص یا نیروی سیاسی را، عمل و مرزبندیهای سیاسی او میدانستند. چرا که عقاید فلسفی و مواضع طبقاتی، نهایتاً در مرزبندیها و عمل سیاسی تبلور و فعلیت پیدا می‌کند.
بنیانگذار مجاهدین، حنیف شهید که بسیار خداشناس و مؤمن بود، گفته بود که مرز اصلی، نه بین خداشناس و خدا نشناس، بلکه بین استثمار کننده و استثمار شونده کشیده می‌‌شود. این درست همان چیزیست که خمینی هرگز نمی‌توانست بفهمد و به آن تن بدهد. همان مرزبندی اصلی که اسلام مجاهدین را از اسلام خمینی و آخوندهای ارتجاعی سراپا متمایز می‌کند. ...........مسعود رجوی